تبليغاتX
::: دستنوشته هاي مامان بزرگ :::
 

- سرما خوردگی اونم تو این شرایط و با این روحیه برام مثل یه مرض نا علاجه!

- نمی دونم باید چیکار کنم و هر چقدر بیشتر فکر میکنم کمتر به نتیجه می رسم و بیشتر داغون میشم. تسلیم شدن برا من یه کار خیلی غریبه و بیگانه هست، اما با خلوص نیت سپردم به خود خودش و تنها از اون کمک میخوام.

- یه دوستِ مهربون، یه مادر دوست داشتنی، یه فرشته، یکی که نزدیکتر از دوست و مهربونتر از مادر و دوست داشتنی تر از فرشتست داره کمکم میکنه و مثل یه دیوار بهش تکیه کردم. شاید هیچ وقت اینجا نیاد و هیچ وقتم اینارو نخونه، اما دوست دارم فریاد بکشم و بگم بهترینی و دستای مهربونشو ببوسم.

 

+ نوشته شده در جمعه 19 مهر1387ساعت 21:9 توسط مـــــامـــــان بـــــــزرگ

- خدایا! من چقدر زود تحت تاثیر قرار می گیرم؟ من چقدر زود باورم؟ چقدر ساده ام؟ چقدر زود نظرم عوض میشه؟ چقدر احقم؟ چقدر تنهام؟ چقدر ضعیفم؟ ای خدا کمکم کن... !

- توی مدت کمی به این نتیجه رسیدم که هر کی پشت آدم باشه باز لحظه ای که پشتش خالی بشه خیلی نزدیکه و باید تکیه به جایی کرد که هیچ وقت خالی نمیشه و اون چیزی جز خدا نیست.

- لحظه ای آرام و خوش بین هستم، لحظه ای داغون و بی کس و درمانده! روزای سخت زندگی تموم نمیشن آخه چرا؟ دیگه این دو تا شونه هام دارن زیر این بارِ سنگین له میشن، خدایا کمکم کن...

- حس زنانگیم کِرم به جونم انداخته و داره کار میده دستم، دوست دارم جای ناخن هام یک عمر روی صورت و اون قلب نفرین شده و کثیفش بمونه. نمیدونم آه گرفتن معنی داره یا نه و یا نفرین کردن حقیقت داره یا نه! اما من هم آهِ ش میکنم و هم نفرین! نفرین بر تو ای سود جو، وای بر تو ای بی وجدان، بد ترین ها بر تو ای دشمن در قالب دوست، لعنت خدا بر چهره ی مظلوم و قلب لجن و گندیده ات.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 22:44 توسط مـــــامـــــان بـــــــزرگ

  دعا
 

- فردا یه روز مهم برای اون دوست مهربونم هست، از خدا میخوام عاقبت به خیر کنه.

- احساسای زدّ و نقیضی دارم، سعی میکنم، مقاومت میکنم، گاهی بیراهه میرم اما کسائی رو دارم که کمکم کنن. با اینکه خیلی عوامل هست که بتونه سستم کنه... اما من می مونم و میسازم. نمیذارم به خاطر یک آشغال یک دوست و یک دست مهربون رو از دست بدم. خدایا کمکم کن که سخت ترین روزهای زندگیم رو میگذرونم... .

 

+ نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 20:25 توسط مـــــامـــــان بـــــــزرگ |

 

- دوستی دارم تقریبا" همسن مادرم که زنده بودنش فقط دست آن پنهانِ مهربان هست، روحیه ی خودشو باخته و این داره کارو مشکل می کنه و من همچنان امید وار و دعا گو منتظر لبخند خودش و دو تا بچه هاش هستم...

- به اصطلاح دکترم دارم دوران استفراغ روانی رو میگذرونم، همون طور که موقع استفراغ آدم احساس میکنه دل و جیگرش دارن میریزن بیرون و واقعا" احساس مزخرفیه، مرور گذشته و بازیافت اطلاعات و خاطرات هم دقیقا" مثل همینه. گاهی تا حدّ خودکشی آدمو پیش میبره.

- آروم و آهسته شروع کردم اما پیوسته ادامه خواهم داد راهم رو... دارم یکی یکی بازسازی میکنم. یک یکِ کسائی رو که به ظاهر دوست و در باطن دشمن هستن رو حذف میکنم و قدم های آرام و محکمی بر میدارم.

- یک وداع سخت در پیش دارم که از خدا می خوام سر پا نگه ام داره. به جرات می گم کمترین کسی همچین وداعی رو تجربه کرده و سختی اون کمتر از سختی مرگ عزیز ترین کسِ انسان نیست.

 

+ نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت 0:19 توسط مـــــامـــــان بـــــــزرگ

 

- حذف ترم تابستان به علت حماقت.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 1:21 توسط مـــــامـــــان بـــــــزرگ

 

- میخوام بازم بنویسم، از آرامشی که دارم... از احساسات متناقضم و پارادوکس های اطرافم، همه اتفاقات مهمی که داره میافته و روح آزرده و خسته ام که داره فقظ تماشا می کنه. از زجری که به خاطر خیلی دونستن ممکنه انسان بکشه و مزایایی که داره! از بد بین بودنم که خوبه یا بد؟ گاهی خوب... گاهی بد... ازجنس نا شناخته ی انسان، از زندگی یکنواخت و تکراری که پیدا کردم و از همه چیزایی که دارم و ندارم... میخوام و نمیخوام و همه کسانیکه دوستشون دارم و ندارم.

من بر میگردم...

 

+ نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت 20:4 توسط مـــــامـــــان بـــــــزرگ

- نمیدونم کجای کار می لَنگه که من این دو تا دستام به نوشتن نمیان!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 2:5 توسط مـــــامـــــان بـــــــزرگ

 

ديدي وقتي بيشتر از ظرفيت يه ليوان توش آب ميريزي سر ريز ميشه؟ منم ديگه بيشتر از ظرفيتم بد بختي و مشکل ریخته رو سرم... ، سر ريز شد و زده به سرم و به قول خودت قاط زدم... !

طاقتم سر اومد و ديگه به خودمم اعتماد ندارم. اصلا" من کی باشم؟

اينجا رو هم به خدا ميسپارم. تا بعد...

پينوشت: هر چه بگندد نمكش مي زنند، واي به روزي كه بگندد نمك!

 

 

+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 22:24 توسط مـــــامـــــان بـــــــزرگ

 
 
مهر 1387
 
شهریور 1387
 
مرداد 1387
 
تیر 1387
 
اردیبهشت 1387
 
فروردین 1387
 
اسفند 1386
 
بهمن 1386
 
خرداد 1384
 
 

اطلاع از مشخصات يك بلاگر جز ساختن يك تصوير ذهني از وي در ذهن مخاطب هيچ توفيري به حال خواننده ندارد و از آنجایی که بعيد مي دانم خودم را شناخته باشم پس در چند سطر نمي توانم خودم را بشناسانم به مخاطبانم... پس همان بهتر که با گذشت روزها هم بنده خودم رو بيابم و دريابم و هم شما بدانيد كه كيستم.
و اما اسم وبلاگ كه بنا به روحیه ی بسي جوان و صد البته ارادت خاصم به تمامي مادر بزرگ ها بالاخص مادر بزرگ خودم انتخاب شده و عرض ادبی هست به وي در آن سوی ابرها یا شاید در زیر خاکها...
اينجانب هیچ اعتقادی به تبادل لینک ندارم و اگر کسی لطفی کرده و لینکم را در بلاگ یا سایتش قرار داده ممنونم، من نيز اگر بخواهم كه هميشه بخوانم حتما" لينك ميكنم تا در دسترسم باشد.

_____________


,Yesterday is history "

Tomorrow is a mystery, And

,today? Today is a gift

That's why we call it The

" .Present

_____________

مامان بزرگ 22 ساله!

 

 

 

 

designed by

shomalgan.com