تبليغاتX
::: دستنوشته هاي مامان بزرگ :::

 

من و تو نبودیم!!!

شــــاید هم بودیم و چنان سرمست که ندانستیم که کجاییم... 

آدم فریب خورد.

 و ما همه مجازات شدیم.

از بهشــــــــــــت رانده ...

تنها به جرم اشــــــــــتباه اولین خلقت خــــدا.

به جرم وســــوســه های گیتی سوز یک نفر.

 ما همه مجازات شدیم.

به زمیـــــــــــن رسیدیم.

کسی چه می داند؟!

شاید اگر ما هم اشــــــتباه کنیم باز رانده شویم.

از زمین

به جایی پست تر از زمین...

شاید وسوسه ها ما را به دنیــــــــایی دیگر بکشاند

و فرزندان مارا هم...

به جایی پســـــــــت تر از اینجا.

نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه.

نمیگذارم!

اجازه نخواهم داد که بخاطر لغزش من کسی به جایی پست تر از زمین محکوم شود. 

من اســـــــــــــتوار می مانم.

محکــــــــــــــم و پابرجا.

وسوسه ها را نابود می کنم...

خواهش ها را در دل خفه خواهم  کرد.

تمنا ها را فقط در درگاه خـــــــــــدا فریاد خواهم زد.

من هـــــــــــرگز سـیبی نخـــــــــــواهم خـــــورد.

من هـــــــــــرگز سیبی را نمی خواهم که مرا به نزول برساند. 

من ســــــــــــــــــــــــــــــیب نمیخواهم.

هرچند میدانم سیب نخورده آدم نمی شوم.

اما نه!

من می مانم 

در این دنیا که هرچند پســــــت می خوانندش

می مانم اما سـربلــــــند خواهم زیست.

می مانم ولی شکیبــــــا خواهم بود.

می مانم و زیبایی ها را شـــُــــــــکر خواهم کرد. 

می خواهم ســـــیب نخورده آدم شوم.

کســــی هست که ســــــــیب نخــــورده آدم شـــــده باشد ...؟ 

 

پینوشت: یکی از دوست داشتنی ترین پستای حذف شده ی وبلاگم.

 

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 22:23 توسط مـــــامـــــان بـــــــزرگ

 

- با تموم شدن امتحانا يه آرامش نسبي دوباره اومده سراغم، بد نيست اينجوري حداقل ميشه با عقل سالم تر و روحيه بهتري نفس كشيد!

- يادمه از همون بچگي موقع درس خوندن چند برابر غذا و تنقلات ميخوردم و بر خلاف اكثر كسائيكه موقع فشار درسي لاغر تر ميشن چاق ميشدم، الانم به همون منوال ۳ كيلو چاغ تر شدم و بهانه اي شده براي رفتن دوباره به باشگاه و شروع ورزش جديدي! دوباره دارم مثل چند سال پيش به خودم ميرسم و چند روزي هست كه ادامه كلاس سياه قلمم رو ميرم و خيلي جالبه كه ديگه از كشيدن پرنده ها نمي ترسم كه هيچ لذت مي برم. هنوز جواب خوبي براي سوال يكي از دوستام كه راجع به رفتن من به انواع كلاس هاي ورزش پرسيده بود و مي گفت چرا يكي رو انتخاب نميكنم پيدا نميكنم، شايد دليلش تنوع پرستي من باشه يا نداشتن ثبات شخصيه، نميدونم... اما از اونجائيكه هميشه در هر لحظه هر تصميمي ميتونم بگيرم و در همون لحظه حالم ممكنه از اين رو به اون رو بشه و تا حالا سابقه نداشته به چيزي عادت كنم فكر ميكنم دليلش يه ناهماهنگي هست بين خواسته ي دروني من و علايقم با قوانينم! و فكر ميكنم همينم هست كه تا حالا نفهميدم من قهوه تلخ دوست دارم يا شيرين! اصلا"‌ چه رنگي دوست دارم؟‌ چه كتابايي رو ترجيح ميدم؟ مادرم يا پدرم؟ ... همه اينا در همون لحظه تعيين ميشن!

پينوشت: سلام غريبه ي عزيز، حقيقتش به واسطه فراموشي بنده سعادتي نصيبم شد تا دوباره نظر شمارو ببينم، در واقع فراموش كرده بودم بخش نظر خواهي رو غير فعال كنم و همين جا ميخوام بابت اينكارم عذر خواهي كنم، چراكه شايد فكر كنيد اين بي احترامي به شماست اما در واقع اين سبك نوشتن من هست كه اينجوري ايجاب ميكنه. به هر حال خوشحالم از حضور شما در اينجا و خير مقدم...

 

+ نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386ساعت 22:35 توسط مـــــامـــــان بـــــــزرگ

- بيشتر از دو سال از افتتاح اين وبلاگ ميگذره، اون موقع ها كلي مي نوشتم و كلي واسم مي نوشتن و بودن تو اين خونه شده بود يكي از كاراي هميشگيم و يك نوع سرگرمي و عيب جويي و انتقاد از همه چيز و همه كس...و بايد اظهار شرمندگي بكنم از همخونه هاي خوبي كه اومدن ديدن خونه رو كوبيدم و يكي ديگه دارم مي سازم... اما  حالا ديگه فقط برا دل خودم مينويسم يعني نه انتظار نظر دارم نه توقع خوندن. فقط مينويسم تا چند بهار ديگه يادم باشد دفتر زندگيم چطوري ورق خورده. مینویسم تا یادم باشد که چگونه و از کجا به کجا آمده ام... و كي مغلوب و چه زمان غالب اين روزگار و درس هاش بودم.

 

- دانشجوي مهندسي صـــنايع هستم و كلي عاشق رشته ام. تند خوان و کتاب خوان خوبی هستم، البته غير از كتابهاي سياسي و كم و بيش تاريخي كه سلامي ميدم و رد ميشم از محضرشون! ساعات فرار از دنياي بيرونم رو استخر و باشگاه ميرم و  آرامشم جز در آب و ابر و آفتاب و برف و خاك و كوه وسبزه و گل و باران و هر آنچه از او ميرسد نيست، نقاش ماهري نيستم اما ادعاي هنر دوستي دارم... از تراشيدن مداد رنگي هام گرفته تا بوي پاك كنم ودستان زغالي ام برام عاشقانه و آرامش بخشه و همه هنر منديهايي رو كه تخليه كردم به روي تكه كاغذي نصب ميكنم به بزرگترين اتاق ديوارم (خوب تصور كنين تا حالا چند لايه عكس ميخكوب شده به اون ديوار!)

 

- من در حال هستم و از زندگي در گذشته بيزارم، هر چند محال است خاطرات پاك شوند اما برايم فقط خاطره هستند و بس. اينجا برايم جايي نيست كه از دنياي بيرون فرار كنم و ناگفته هايي رو كه شايد نمي تونم مخاطبي پيدا كنم بيان ميكنم... بلكه عقايد و افكاريست كه ميخواهم زنده بمانند تا با گذشت زمان و عوض شدن آنها فقط شاكر باشم كه هستم و شاهد بزرگ شدن كودك درونم هستم.

  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 23:50 توسط مـــــامـــــان بـــــــزرگ

 

 

به اطلاع همه هم خونه ها و تازه وارداي عزيز مي رسونم تمامي پست ها از تاريخ ۱۶/۸/۸۴ تا ۳/۲/۸۶ حذف شده.

اين وبلاگ يه خونه خيلي با ارزش واسه منه كه دوساله تموم حرفاي دلم رو توش نوشتم، اما حالا ديگه وقتشه يه گردگيري بكنم ودوباره بچينم و اينبار اونطور كه خودم دوست دارم...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 خرداد1384ساعت 15:56 توسط مـــــامـــــان بـــــــزرگ

 
 
فروردین 1387
 
بهمن 1386
 
خرداد 1384
 
 

اطلاع از مشخصات يك بلاگر جز ساختن يك تصوير ذهني از وي در ذهن مخاطب هيچ توفيري به حال خواننده ندارد و از آنجایی که بعيد مي دانم خودم را شناخته باشم پس در چند سطر نمي توانم خودم را بشناسانم به مخاطبانم... پس همان بهتر که با گذشت روزها هم بنده خودم رو بيابم و دريابم و هم شما بدانيد كه كيستم.
و اما اسم وبلاگ كه بنا به روحیه ی بسي جوان و صد البته ارادت خاصم به تمامي مادر بزرگ ها بالاخص مادر بزرگ خودم انتخاب شده و عرض ادبی هست به وي در آن سوی ابرها یا شاید در زیر خاکها...
اينجانب هیچ اعتقادی به تبادل لینک ندارم و اگر کسی لطفی کرده و لینکم را در بلاگ یا سایتش قرار داده ممنونم، من نيز اگر بخواهم كه هميشه بخوانم حتما" لينك ميكنم تا در دسترسم باشد.

_____________


,Yesterday is history "

Tomorrow is a mystery, And

,today? Today is a gift

That's why we call it The

" .Present

_____________

مامان بزرگ 22 ساله!

 

 

 

 

designed by

shomalgan.com